تو برو پیچک من
که دل کوچک من نازچشمان تو را می فهمد
درد ماسیده ز لبخند تو رامی داند
حرف ناگفته ی لبهای تو را میخواند
توبرو پیچک من
تامن شب زده از پشت غبار اندوه
رفتنت را به دلم هدیه دهم
با دوچشم تر و بارانی خود
اشک دل خسته ی چشمان تو را بوسه زنم
توبرو پیچک من
فکرتنهایی این قلب مرا هیچ مکن
روی پیشانی من چیزی نیست
غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی
پس برو پیچک من
پیش گلدان جدیدت خوش باش
منم اینجا با غمت می پوسم
توی تنهایی خود
نوشته شده توسط سیفی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:39 | لینک ثابت |
